آرمان شهر ذهن من
دو ماهی هست که همکار و هم اتاقیم عوض شده و یه نفر دیگه به جاش اومده، بر خلاف قبلی با این یکی خیلی زود راحت شدم و به عنوان دوست پذیرفتمش، افکارمون خیلی بهم نزدیگه و همین باعث میشه که حرف همو راحت درک کنیم.
فوق العاده آدم باهوشیه و رزومه کاری درخشانی داره، تازه از تهران اومده و یه مهندس به تمام معناست، و در عین حال فوق العاده متواضع و باشعوره.
اتاق ما یه پارتیشنه که اگر بلند صحبت کنیم صدامون رو میشنون، به همین خاطر من خیلی کم با همکار قبلیم حرف میزدم و سعی میکردم خیلی هم با تلفن صحبت نکنم ولی الان اینقدر مصاحبت با این آدم برام لذت بخشه که بی خیال این موضوع شدم و البته خیلی خوب هم آهسته صحبت کردن رو یاد گرفتم چیزی که از من یکی به این سادگی بر نمیومد :دی
صحبت که میکنه و بیشتر از افکارش میگه میبینم چقدر کاراش به ایده ال های ذهن من نزدیکه، در واقع انگار آرمان شهر من در زندگی این شخص به حقیقت تبدیل شده، اتفاقا خیلی هم آدم مذهبی و دو آتیشه نیست و اعتقاداتش در حد خودشه و من هنوز نمی دونم دیدگاه های سیاسیش چیه! ولی با این وجود خیلی برام محترمه.
اون جوری که تو جامعه ما رواج پیدا کرده یه خانومی در حد همکار من با این سابقه کار و مهارت ها باید کارش نقطه یک زندگیش باشه ولی اصلا اینطور نیست، من از نوع ارتباطش با همسرش لذت میبرم و با قاطعیت میتونم بگم یه مادر نمونه است برای پسر کوچولوش، خیلی راحت کارش رو به خاطر بچه چند سال تعطیل کرده و الان هم که اومده سرکار تایم خیلی کمی رو میاد و از اول هم با این شرط اینجا رو پذیرفته و خیلی روزا میشه که نمیاد و وقتی سراغش رو میگیرم میگه پسرش گفته دلش نمیخواد بره مهدکودک و نمیخواد مجبورش کنه بنابراین پیشش مونده.
امروز از شروع زندگیش میگفت و اینکه همسرش دانشجو بوده و اصلا شرایط شروع زندگی رو نداشته ولی علی رغم میل همه باهاش اومده تهران و تو خوابگاه متاهلی زندگیشون رو شروع کردند. بعد از ماجراهای اول زندگیش میگفت و سختی هایی که بوده و همه شیرینی خودشون رو داشتن.
میگفت که من تو زندگی سخت نمیگیرم و اگر دختر عاقل باشه خیلی چیزا تو زندگی حله، خندیدم بهش گفتم که متاسفانه دختر عاقل کمه و البته پسر با عرضه و مسئولیت پذیر هم هر روز داره کمتر و کمتر میشه.
بعد من همون جا وسط حرفاش فکرم رفت سمت اینکه این دختر تو یه خانواده اصیل و تحصیلکرده و نسبتا مایه دار زندگی میکرده ولی این شرایط رو پذیرفته و حتی همسرش رو هم تشویق کرده. ولی خیلی از دخترا که نه اصالتی دارن و نه خیلی چیزایی که یه دختر باید داشته باشه توفعات و انتظاراتشون از ازدواج در حد توقعات یه بچه است وقتی وارد یه فروشگاه بزرگ میشه! و اتفاقا جامعه امروز ما هم اینجور ادما رو بیشتر میپسنده و این جاست که باید گفت از ماست که بر ماست...
حالا چی شد اینا رو گفتم؟ آهان، امروز یه چیزی گفت واقعا کیف کردم،
کاراش مونده بود و خیلی ناراحت بود به خاطر مرخصیش عقب مونده بهش گفتم خب کار رو ببر خونه تا یه کم جلو بیفتی. گفت آخه همسرم دوست نداره بیشتر از اون تایمی که قرارداد دارم کار انجام بدم، و من هم دوست ندارم کاری که همسرم دوست نداره انجام بدم، آخرش هم اضافه کرد البته شبا دیر میاد و اگر من اینکارو بکنم نمیفهمه ولی من هیچ وقت کاری رو که دوست نداره انجام نمیدم. :)
من فکر می کنم این حرف اوج درک و شعور متقابل دو تا آدم رو نشون میده، میگم متقابل چون اونقدری که از همسرش شنیدم اون هم همین طوری هست. لازم نیست بگم من از این تفکرات این چنینی چقدر کیف می کنم و امید به زندگیم میرسه به 100.
از اینکه ساعت های زیادی از روز رو با همچین ادمی میگذرونم بی نهایت خوشحالم و فکر می کنم ورود این آدم به زندگیم یکی دیگه از هدیه های خداست، مصاحبت باهاش و دیدن جنب و جوش و افکارش امید به زندگیم رو تا حد زیادی بالا میبره. اینو منی دارم میگم که فضای جامعه و ادم های دور و بر و افکار حاکم بر جامعه داره خفه ام میکنه و هیچ امیدی به این ندارم که یه روزی بتونم گوشه ای از آرمان شهر ذهنم رو محقق کنم. دیدنش برای منی که از همه جامعه ناامید شدم و دیگه دنبال ارمان هام نمیگردم چون فکر میکنم پیدا نمیشه نقطه امید بزرگیه.
براشون یه دنیا خوشی تو دنیا و یک اخرا سربلندی از خدا میخوام، برای زندگیشون وان یکاد میخونم...
----------------------------------------------------------
برای تنها چیزی که به خدا اصرار می کنم داشتن یه زندگی متفاوت از جو عمومی جامعه است، خواست بزرگ من یه زندگی دنیایی هست که آخرتم رو تضمین کنه و بهترین باشه از لحاظ معنوی. چون از خودم میترسم و نیاز به کسی دارم که خیلی محکمتر از من باشه و دستم رو بگیره و ببره بالا. از خدا خواستم اگر برای دنیام همچین چیزی مقدر نشده بهم تحمل تنهایی رو بده و صبرم رو زیاد کنه. مسلما خیر و سعادت من اون چیزیه که خدا برام پیش میاره.