حال عجیبی دارم، نمی دانم چه بگویم که توصیف آن چه پیش آمده است باشد، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم...

شاید یک ماه، کمتر؟ بیشتر؟ نمی دانم! فقط می دانم فرصت کم است و باید برای این سفر آماده شوم، می دانم لایقش نیستم و میترسم به همین خاطر از دستش بدهم، خدا نکند...

از بین همه روزهای عجیب و غریبی که در این دو ماه گذرانده ام، از بین همه وقت هایی که صدایم را خفه کرده ام، از بین همه روزهایی که عهد کرده ام و پای عهدم ایستاده ام، از بین همه روزهایی که به زانو در آمده ام، اینجا سطر سطر نوشته ام و قبل از زدن دکمه ارسال صفحه را بسته ام، از بین همه وقت هایی که ساکت بوده ام و خدا را داشته ام و هر لحظه بودنش را در تنهایی بهتر احساس کرده ام،
این روزها حجم سنگینی از همه آنچه گذشته است را روی دلم احساس می کنم، همه آنچه در این مدت از خودم دور کرده ام و خدا بیش از همیشه دستم را گرفته است و عبورم داده است انگار یکباره روی سرم خراب شده است! آن هم درست در این روزها، این روزها که باید آماده شد... امتحان سختی است، سخت تر از قبل... از آن وقت هاست که به میهمانی خیلی بزرگی دعوت شده ای و از بزرگواری میزبان شرم حضور داری، از آن وقت ها که دلت رفتن می خواهد و میترسی، نگرانی، گیجی...

دلم دل بریدن می خواهد، دلم پرواز می خواهد در اوج...

--------------------------------------------------------

این که دوباره به روزهای نوشتن برگشته ام بر میگردد که به همان باری که چند خط قبل گفتم سنگینی کرده است، این که عهد شکسته ام....

از طرفی می خواهم حس این روزهایم ثبت شود، حس این روزهایم ثبت شود...

دعایم کنید...