اضطراب عجیبی گرفته ام، از همان اضطراب هایی که... نمی دانم چه اتفاقی در حال وقوع است فقط می دانم ناآرامم، اضطرابی که هر لحظه قلبم را می لرزاند.

نمی دانم اتفاق به من مربوط است، یا به دیگری، نمی دانم چه بخوانم تا به خیر بگذرد، نمی دانم وان یکاد باید خواند یا ایت الکرسی، نمی دانم... فقط به هر روشی به ذهنم می رسد متوسل میشم تا هرچه هست به خیر بگذرد، به ارامش تبدیل شود...

-----------------------------------------------------

با خودم می گویم دیگر اینجا ننویسم؟ بعد می گویم اینجا که نمی ایی، می دانم وقتی میگویی می روم واقعا می روی، می دانم وقتی نخواهی برگردی واقعا برنمیگردی، می دانم یعنی مطمئنم ....