میخواهم اعترافی کنم، این اعتراف را که می نویسم نه اینکه سرم بالا باشد و راست راست توی مانیتور نگاه کنم و با افتخار بنویسم، این پست را با شرمندگی می نویسم...

بعد از 25 سال که از خدا عمر گرفته ام اولین باری است که دارم قرآن را با توجه به معنا می خوانم! آدم باید خیلی بدبخت باشد که بعد از 25 سال یک دفعه احساس کند که چقدر بدبخت است و بعد با خودش بگوید قرآنی که معجزه گر است لابد باید بتواند درمان کند این بدبختی را، آن وقت است که تازه فهمیدم به واقع خیلی بدبختم...

گاهی آنقدر آیات نفس گیر می شود انگار دارم داستان هیجان انگیزی میخوانم دلم نمی خواهد کتاب را زمین بگذارم، آیات را می خوانم و به بعضی ایات که می رسم انگار می شکنم، خرد می شوم...

چرا من فکر کرده بودم می فهمم؟ چرا فکر کرده بودم کاری از من بر می اید؟ چرا یادم رفته بود که تو هستی و با اطمینان به من می گویی که هستی...

----------------------------------------------------

با خودم تکرار می کنم بودن در کنار مردان خدا دل های بزرگ می طلبد...