بالاخره بعد دو ماه پرده های اتاقم خریداری شد و نصب شد، کشوهای کمد به دست توانای بابام درست شد و تونستم وسایلم رو جمع کنم، البته بعد از چند هفته که منتظر امروز و فردای آقای نجار شدیم!و خلاصه اینکه اتاقم یه سامانی گرفت و یه کم آرامش حاکم شد به اتاق و به من...

تابلوها و آینه رو گذاشتم کنار اتاق که سر فرصت نصب کنم و یه فرصتی هم پیدا کنم برم واسه تختم پارچه بخرم رو تختیش رو عوض کنم...

بعد هی نیگا کردم به آینه دیدم نچ دیگه دوسش ندارم، هی با خودم فکر کردم برم درخواست خرید بدم به بابا دلم نیومد! یعنی حس کردم یه جورایی اسرافه به هرحال. بعد هر چی هم فکر کردم دیدم دلم نمیخواد این آینه رو بزارم تو اتاق. دیگه یه روز که نشسته بودم داشتم همین جور نیگاش میکردم یهو در مغز مبارک جرقه هایی زد و یاد دستان هنرمندم افتادم و گفتم خودم درستت می کنم :دی

رفتم سراغ بابا و گفت خرده کاشی داری، هی اذیت کرد گفت واسه چی میخوای، آخرش شد یه بغل کاشی که گرفتم و حالا نشستم به سبک سنگین اینکه چیکار کنم، اول باید کاشی ها رو با چکش خرد کنم که الان امتحان کردم و خوب بود ولی چون شب هست و مردم خواب دارن، خودمو کنترل کردم تا فردا عصر. بعدم باید برم سراغ رنگ و چسب.

اصلا از پرورش اون چیزی که تو ذهنمه خودم کیف میکنم :دی امیدوارم نتیجه هم به همون خوبی که میخوام بشه. نمیشه چند روز مرخصی بگیرم اینو درستش کنم؟ :))

خیلی هم به عید نمونده و باید یه فکری به حال سفره هفت سین بکنم، ولی فعلا حوصله سفره هفت سین رو ندارم و خسته اسباب کشی هستم. هرچند یه چیزایی تو ذهنم دارم حالا تا وقتی که اجرایی بشه.

از خودم راضیم فعلا، خودمون دوتایی داریم باهم زندگی میکنیم و کنار اومدیم :دی