آغاز تعطیلات من
بالاخره روزهای کاری آخر سال 90 برای من تموم شد و تعطیلاتم شروع شد. آخرین نفری بودم که از در اومدم بیرون چون داشتم کارامو جمع میکردم و دیگه نمیخواستم برم تا بعد تعطیلات. به طرز مسخره ای وقتی وسایلم رو جمع کردم و فنجونم رو برداشتم و خواستم چراغ رو خاموش کنم یهو برگشتم به اتاق نگاه کردم و دیدم چقدر دلم براش تنگ میشه!
جلوی در رییس رو دیدم ولی اینقد خسته بودم حوصله حرف زدن نداشتم، بدون اینکه نگاهش کنم گفتم سلام خسته نباشید! و تا بیاد برگرده ببینه صدا از کجا بود راهمو گرفتم اومدم!! بعد تا برسم خونه عذاب وجدان داشتم که چرا نموندم مث آدم سلام کنم و سال خوبی داشته باشید و از این تعارفاتی که آدم ها به هم می کنند بگم! خب آدم نیستم طبیعتا ازم انتظاری نمیره :دی
نمی دونم چرا اینقد بی حوصله ام، عصری میخواستم برم بیرون لاک فرنچ بخرم بیفتم به جون ظرفای هفت سین، که به علت باد و طوفان منصرف شدم و جاش تخت خوابیدم و از وقتی هم بیدار شدم دارم تو تخت و پای لپتاپ وول میخورم!
یه یاعلی بگم و پاشم برم لیست کار بنویسم و شروع کنم...
--------------------------------------------------------
یادم باشه یه وقت هم بزارم و بیام مروری بر سال 90 بنویسم، شاید هم ننوشتم! :دی