احساس ضعف دارم و از اين ضعف بدن درد گرفتم و دارم ذره ذره تموم ميشم.

هربار به اينجا ميرسم، خسته ميشم، ميفتم يه كنار تا مرز بيهوشي پيش ميرم بعد تويي پيدا ميشي و آب ميپاشي به صورتم، سيلي ميزني تا بهوش بيام. از بين پلك هاي نيمه باز يه تصوير مبهم ميبينم دلم نميخواد بيدار بشم، دلم مرگ ميخواد و مقابلت مقاومت مي كنم. و تو باز هم سماجت مي كني و محكم تر سيلي ميزني...

دارم دست و پا ميزنم، تقلا مي كنم و ذره ذره تموم ميشم ولي بهوش نميام، ولي نااميد نميشي.

------------------------------------------------------

خدايا ميترسم از روزي كه به حال خودم رها بشم، ميترسم از تنهايي، از مرگ. ميترسم از نفهميدن از بي ايماني، ميترسم از دنيا از وابستگي، ميترسم از باخت ميترسم از واقعيت ميترسم از آينده...

خدا خودت آرومم كن، خدا ازم نااميد نباش، خدا به پاهام قدرت بده، به دلم قدرت بده....