بعد مدت ها چراغش رو روشن می بینم و از استاتوسش معلومه که اوضاعش خوب نیست. هی چندبار دستم میره سمت اسمش تا کلیک کنم و حالش رو بپرسم ولی منصرف میشم.
بی حوصله تر از اونم که حرف بزنم و از اون بالاتر دلداری بدم و یا همدردی کنم. هرچی با خودم کلنجار میرم نمی تونم به نتیجه برسم حس می کنم توان حرف زدن با هیچ بنی بشری رو ندارم چه برسه به درددل! کلا بی خیال میشم و از خدا میخوام که آرومش کنه و توجیه می کنم که دعا کردن براش از حرف زدن هم واجب تره! ...
-------------------------------------------------------
هربار این کم ظرفیتی خودم رو میبینم و اینکه وقتی ناراحتم عالم و آدم میفهمن دلم از دست خودم میگیره، یاد این حدیث میفتم (المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه) و بیشتر از خودم دلگیر میشم...
شاید ته همه این ماجراها قراره من بفهمم چقدر بی ایمان و کم صبرم، خدا خودش کمکم کنه و عاقبتم رو به خیر کنه...