اشك هام بي اختيار ميان و دارم نهايت تلاشم رو ميكنم صدام بلند نشه، داره سعي ميكنه دلداريم بده و با هر جمله اي كه ميفرسته انگار روضه ميخونه برام....
سعي مي كنم صدام در نياد و صورتم رو از همكارم پنهان مي كنم، خدا خدا مي كنم ازم چيزي نپرسه كه كلمه اي نميتونم حرف بزنم...
خدا...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:38 توسط ماجا
|